وصیت جاوید و نصیحت هالو
کوله بارگناه سنگین است
چون که مُردم وصیتم این است:
1- گریه زاری برای من قدغن
سوگواری برای من قدغن
من که عمری به ریش این دنیا
بود تا بیخ گوش نیشم وا
من که هر روز طنز می گفتم
تحفه های نطنز می گفتم
من که همواره چیل مردم را
می گشودم به خنده در هرجا
پس چرا بعد ِ من کنی زاری
به گمانم که خیلی بیکاری
جای گریه تو طنزهایم را
بر سر قبر من بخوان جانا
خنده ات را نثار روح حقیر
بنما با یکی دو تا تکبیر
تا شود روح من در آن جا شاد
بکنم پیش دوستانم باد
2- روی قبرم به جای تاج گل
بگذارید یک دوتا بلبل
تا که چهچه زنند و من در گور
بشوم از صدایشان کیفور
تا سؤالات سخت منکر را
بدهم پاسخی درست و بجا
یا برای سؤال های نکیر
آورم پاسخی مناسب گیر
3- بعد ِ دفنم که می خورید ناهار
مرغ و ماهی ،کباب و ماست و خیار
هی نگویید این غذا شور است
یا فلان جای مرغ ناجور است
چون که من نیستم در آن دنیا
که دهم پاسخ مناسب را
گر که بودم ز پاسخ بنده
می نمودید جملگی خنده
4- شب شنبه به فاتحه آیید
تا مرا سوپرایز فرمایید
چون شب جمعه ها ترافیک است
وقت گشت وزمان پیک نیک است
کردن خنده ، خواندن صلوات
بهتر است از هزار من خیرات
کیک و حلوای خود هدر ندهید
بی خودی اسکناس پَر ندهید
خواندن حمد و سوره هم البَت
می کند روح بنده را راحت
5- گل اگر خواستید بگذارید
روی قبرم اگر که بیکارید
گل کاکتوس بهترین چیز است
چون که مثل زبان من جیز است
6- با طلبکار یک به دو نکنید
بدهی مرا وتو نکنید
به بدهکار هم امان بدهید
مدتی را به او زمان بدهید
چون در آن جا هوا پس است پسر
چوب از پاچه ات کنند به در
7- وارثان هرچه ماند مال ِشما
ملک و خانه فدای خال شما
ولی بر قبر من لگد نزنید
پشت سر حرف های بد نزنید
که چرا بیشتر نمانده بجا
خانه و پول نقد و ملک و طلا
حاصل سگدو ام همین ها بود
شرمسار و خجل از این کمبود
چون که «جاوید »رفت، کن تکرار
وقنا ربنا عذاب النار
رفت و تنها گذاشت یاران را
خالی بندان و خشت مالان را
و اما نصیحت جناب هالو:
جان جاوید که خیلی مردی
من شنیدم که وصیت کردی
بعد هشتاد، نود سال دگر
که از این دیر نمودید سفر
هر کسی آمد از بهر عزا
ندهد گیر به مزمون غذا (1)
هر کسی خورد پلو در ختمت
نشود باعث قهر و خشمت
هی نگوید که کبابش کم بود
نصف سهمیه ی یک آدم بود
گوشتش بود بد و بو می داد
مزه ی شیشک یابو می داد
نکند میخ به ...ون کم و کاست
به سالاد، سبزی، دوغ، ترشی، ماست
گرچه در پیش تو من آچمزم
لیک بر این سخنت معترضم
ای عزیز دل من، ای جاوید
از چه تا زنده و سالم هستید
من نباید بخورم سور تو را
شوربای جو و بلغور تو را
بنشینم به سر سفره ی تو
بخورم مرغ و فسنجان و پلو
سر کشم کاسه ی شربت تا ته
جای ایراد بگویم: به به
بعد هر نقص و عیوب و کم و کاست
به خودت فاش بگویم رو راست
این وصیت که تو کردی با من
هست چون وعده ی وقت خرمن
تو بدان جان دلم تا آن دم
بنده هم هفت کفن پوساندم
1- مزمون همان مضمون است منتها از ریشه ی مزه. واژه از اختراعات خودم است.